صدایم ناء ندارد. اینبار تو برایم حرف بزن.. - تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 2:16
صبحها هنوز هم هشت نشده بیدار میشوم. قهوهی همیشه برنامه ریزی شده ای که نمیخوردمش را با فرنچ پرس خیلی شگفت آور درست میکنم. نوتلایَم زودتر از مدتی که برایش برنامهریزی کردم دارد تمام میشود چون وعدهه
سبز میشوم، میدانم.. - تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 2:16
خواستم دور باشم، اما نخواستم قبل از خطِ زرد بایستم. نخواستم درجا بزنم و نفهمم از کجا دور میکنم خودِ خویشتنم را. من، پاف، بیستو سه سال و اندی ساله، همینجا، روبرویِ خاطراتِ بدِ زندگیام، میایستم، ناخون در گوشت فرو میکنم، اما خط را میلیمتری عقب نمیروم. لبخندم را کَج نمیکنم. قلبم را ثانیهای فشارش نمیآورم...
این چه رازیست؟ - تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 2:16
تهران دیوانه است. چون زنی که نوجوانی اش ، هنر خوانده. دانشجوی انصرافی پزشکی بوده. دکترای فلسفه دارد. عصر ها از بچهی کوچکی مراقبت میکند. دو خودکشی ناموفق داشته. و بی هیچ دوستی ادامه دوران میدهد. تهران دیوانه است و همه آن را دوست دارند. همه دارند دیوانه میشوند. با پرشهای زیادی از برج میلاد. رفیق های ا...
نیست، پودر شد. - تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 21:59
به مکانی میرم که جایِ تو نیستی. عکسایی میگیرم که چشم تو نمیبینه. آهنگایی از صنم میخونم که گوشای تو نمیشنوه. مدلای جدیدی به موهام میدم که چشمهای تو براشون ذوق نمیکنه. شبهای طولانی میگذره که تو توش
پاییز وسط دلهامان. - تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 21:59
-من تمام شَب را استراق سمع و بصر کردم در این پنجرهی همسایهی روبرویی. از صبح که میرفتند و میامدند و تکاپویِ زندگی داشتند تا الان که علی اقا با خانوم و بچه هایش و اقدس جان با مادرش امده که همان یک دق
کوه باش و دل نبند. - تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 21:59
یچیزی بشه. یچیزی بشه که خوب باشه. انقد خوب باشه که وقتی هر شب، هرشب یه اتفاق گند میافته نگم اَه چیکار کنم؟ چیکار کنم که طلسم گریه کردنم رو نشکونم. نگم هِی. نگم. انقد خوب باشه که وسطِ اتفاقای خوبم گُ
از گوشهی چشمم بیرون نیومد. نذاشتم که بیاد. چه خوب کردم. - تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 21:59
اونشب وسط حال بدیام، "ی" میگفت؛ بوی یاس، بوی یاس ِزیاد تصور کن.اما من بوی یاس از یادم رفته بود. بوی مریم. بوی نرگس. بوی شببو. من فقط بوی سیبزمینی سوخته و روغن مونده فلافلیهای بازار یادم بود. بوی
وهم بود - تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 21:59
اینجوری بود که از یه جایی شبیه تجریش داشتم میاومدم پایین. و سوار ماشین پراید مانندی بودم که جلوش یه دوست پسر و دوست دختر، نشسته بودن یه جورایی میشناختمشون انگار. پسره به قدری با سرعت میرفت که از تر
حسن ختام ِ روز و شبهای اجبار. - تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 21:59
چونکه حُسن ختام ِ تمام حسن ختامهاست امروز.جسمم اونجوریه که جارو کشیدی، سیف و دامستوس هم زدی و با دستمال ناژه سبزه تمام توانتو گذاشتی برا تمیزی، بعدش میبینی ذهنِ خالی از سکنهت داره یه ضربانِ خیلی ملوییی از خودش نشون میده. و اون تَهمَهآ یه جمله کوتاه هِی تکرار میشه.. اینجوری که: "رَها، رها، رها من! " ...
چنان میگُذَرَد که یادش نمیآوری - تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 21:59
- برای پافی که غمش در لحظه از اطرافش میزد بیرون، اما این روزها گلویش را میبُرد و خونش را میمکد. مِهراول، مهر دوم، مهر سوم... من مهر بود که یکی یکی پشت سر میذاشتم. چهار سال. چهار سیصدو شصت و پنج رو
حُسن شروع یا آبنباتی شیرین در پوستهی سخت و غامض - تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 21:59
روز اول کاری دونهدونهی حرفایی که مامانم میزد و قبول نداشتم رو انجام دادم. برای شگونش. برای خوب بودن و خوب موندنِ شگونش. با پای چپ بیحواس اومدم بیرون که سریع برگشتم داخل و پای راستمو روی سرامیکای یخِ دی ماه گذاشتم. صدقه رو کردم تو حلقومِ دزدای نااهل و خشنود از اینکه این صدقه با باقی، تفاوتهای شگرفی د...
من اون هیچم، که برای هیچ، بر هیچ، میپیچم. - تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 21:59
گاهی/بعضی اوقات/ اغلب، جملهای را میخواهیم بگوییم اما نمیشود. یا حالا نمیخواهیم یا هرچه که به نون اول فعلها منتهی شود. جمله را میپیچانیم و هزار کلمه بغل هم مینشانیم که از اخر وصلش کنیم به همان ک
داشتیم کامینگ بَک تو لایف میکردیم، نذاشتی. - تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 21:59
ببین چطور شبِ بعد از یک روزِ کاریِ سخت و پُرامیدم را خراب کردی. "برگردِ" سیروان در گوشهایم پِلِی شد. و ناخودآگاه گفتم برگرد.. اما به خودم آمدم و تصحیحش کردم گفتم نه. نمیخواهم که برگردی. تصحیحش کردم
ضاد - تاریخ: 1397/6/20 ساعت: 17:50
روشن کردم یهو مسیج اومد برام. تو بودی. تو بودی که عکس عروسیتو برام فرستاده بودی. اون رژ صورتی ارایشگاه و به لبات زدن که به لبای کمتر کسی میزنن. اما ب
-نامعلوم - تاریخ: 1397/6/20 ساعت: 17:50
نه ادم مذهبی هستم. نه ادم روزه بگیری و نه حتی پزشک ِ تغذیه ام اجازه میدهد از این لاغرتر شوم. اما امروز را روزه گرفتهام. حدود ۱۲ روز دیگر امتحانات پای
ظهور رعدها - تاریخ: 1397/6/20 ساعت: 17:50
دیروز بعدازظهر بود که بشقابی سفید و نارنجی را لبه کانتر گذاشته بودم و خُب به این دلیل که خیلی لبه بود افتاد، شکست و پودر شد. میگویم پودر، شما پودرترین
I got it - تاریخ: 1397/6/20 ساعت: 17:50
اره از ناکجااباد پیداتون بشه و حرفای مرموز بزنید. اره لاس زنی رو به حدّ اعلاش برسونید. اره خودتونو بشناسونید بهمون. اما.. میخوام عقب بکشم و بگم: خیلیخب. اره. اینا نقطه ضعفای من بودن. درست فهمیدین. اینایی که کردین توش و درنمیارین همه خواسته های یه بیست و دوساله در زندگی بود. درست فهمیدین و درست بردین...
پرندهای که نبودم، نیستم و نخواهم شد. برای "ضاد" - تاریخ: 1397/6/20 ساعت: 17:50
با شنیدن صدا و دیدن روزمرههایش، فکرم از آخر به این منتهی میشود که چرا پرنده نبودم در این هیهات من الذله؟ که اگر جسم نحیفم بادکنکها را در خود ادغام
ملالتهای مداوم - تاریخ: 1397/6/20 ساعت: 17:50
تیغهای فرو رفته در گلوم دارند از کیلو به تُن تغییر وزن میدهند و همچنان اشکی نیست که بریزد، بغضی نیست که بشکند. تنها گلویم شبانه تیغهایش را بیشتر میکند و زندگیاش را همچنان ادامه میدهد. من زیر سقف این خانهی شصت متری، من تَه این کوچهی بن بست، من زیر آسمانی که از دیدنم توسط خدایش شک دارم؛ دارم قطره میشو...
سکوت خانه یا ملالت های پیشین - تاریخ: 1397/6/20 ساعت: 17:50
میخوام بنویسم. اما حتی نمیدونم باید بنویسم یا نه؟ اصن چی بنویسم؟ ازچی؟ از کجا؟ چطور؟ فقط میدونم دلم میخواد یچیزی بگم. یچیزی صِرفِ اینکه خالی شم. صرف ا