بشمار همه دروغهای افتاده را.
-
تاریخ: 1400/1/15 ساعت: 22:27
گفتم-میترسم.گفت-میترسی؟ قوی نبودن؟ ضعیف مانده بودی.گفتم-خون فوران میزد.گفت-اشتیاق نداشتی.گفتم-میچکید روی سرامیکها.گفت-از دستهات بیرون مانده بود.گفتم-ار خاک روی سرامیکها نفوذ کرد. همهجا لک برداشت، قرمز.گفت-از سرخیها فرار کردی. رسیدی به سرامیکها.گفتم-از سرخیها فرار کردم. رسیدم به سرامیکها. رسیدم به هم...
To heal; thoughts, thoughts, thoughts.
-
تاریخ: 1400/1/15 ساعت: 22:27
یکی شبیه حرفهای تو توی تنم لول میخورد، لول میخورد. و خودش را روی سنگفرشهای چرک خیابان میکِشاند دنبالم. حواسم را پرت میکنم که خالی کند خودش را از من. اما هی پا که میگذارم خانه، همه آسفالتها را کنده کنده میآورد اتاق. و زیر فشارهای عصبیام قایم نمیشود. که من، به حضور میشناسمش. به همیشه بودنهای عصیان گرف...
Major depression
-
تاریخ: 1400/1/15 ساعت: 22:27
پام گیر کرد. سُر خوردم روی علفای هرز خیابون. علفای اسیدیشون. تمام بشکه اسیدها رو خونده بودم؛ "امید." چشمام دو دو میزد. سرم گیج میرفت. گوشم سوت میکشید. تمام امید رو سَر کشیدم. گفتم حتی اگه علف هرز باشه، اما امیده دیگه؟ ولی تو اگه نبودی، من نه امید
If these walls could speak
-
تاریخ: 1400/1/15 ساعت: 22:27
سلام. دیشب در اقدام فجیعی از حقهای طبیعی و اولیه توسط خانواده محروم شدم. دیگر نمینویسم. آرزوهایم را آتش زدم. که تا همیشه روی این تخت، در این کوچهی بنبست، خیرهام به دیوار سفید اعصاب خورد کن روبرو.تا همیشهای که ندانم.. */برای آرامشی که دیگر ندارمش.
به استقبالِ خودخواستهام، برای ایکس و ایگرگهای حل نشده.
-
تاریخ: 1400/1/15 ساعت: 22:27
انگار ماه دسامبره. بوی علفای تازه چیده شده میخوره تو صورتت. و تو چپ و راستِ خیابوناییرو که یه وقتی از ترسش لرز میافتاد روی پوستت رو حالا از بَری. لبهی جدولا استراحت میدی به پاهات. سرِ چهارراهها هم با فالفروشها معاشرت میکنی. سرگشته نیستی. آروم هم نه. میدویی. نه که مسابقهای چیزی. ولی امریکانوهای سوئیس...
بنگر این نقش به خون شسته نگارا
-
تاریخ: 1400/1/15 ساعت: 22:27
انگار موهام بلند بوده. شب یه نفر که نیست اومده و توی خواب کوتاهش کرده. خیلی کوتاه. صبح از خواب پا میشم. دست میبرم توی موهام که ببندم اما هیچی نیست. هیچی. شوکه میشم. حالا نیم ساعت به نیم ساعت دست میبرم که ببندم موهای نبودم رو. حالا نیم ساعت به نیم ساعت یاد چیزی که نیست میافتم. حالا اگه تا خود صبح هم ...
باختیم بچه.
-
تاریخ: 1400/1/15 ساعت: 22:27
امروز نشستم پنجره یک. روبروی تو. و بهم سیگار کشیدنی که چس دود نباشه یاد دادی. که پُک بزنم. درست. و حسابی. حبس کنم. و بعدش قورت بدم. تهش هم سرفهی بعدش رو به جون بخرم. بعدش یاد دادی باید چطور بتکونم سیگارمو. خندیدی. حرصی شدم. بعدش سیگارمو گرفتی ازم.
برای پر کردن خلاءای که خالی ماندنش روی دوش است.
-
تاریخ: 1400/1/15 ساعت: 22:27
ببین نمیخوام چیزی بگم که تعریفی شهها. ولی ندیده بودم نفری بخواد شبیه زندگی من سختی تجربه کنه و قلبی راضی بمونه. کی بوده که دستاشو صبح تا عصر با سیم ظرفشویی از برای اجبار اتفاقات روزمره بشوره و شبها کرم بچه بزنه بلکه پیر و خشک و بوی نزار نمونن. ندی
اندوهی برای یک رویای ناتمام
-
تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 14:52
من حس خوبی داشتم. یا بذار اینجوری بگم که حس خوب پودریای داشتم. یه نوعی که کتاب خریدی رفتی کافه نشستی و لته سفارش دادی و هنوز کتاب نخونده، هنوز لته نخورده، لبالب از حس خوب! که خُب تو نه حالِ کتاب رو د
یادمو میکُشم
-
تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 14:52
احساسات خیلی عجیبن. نمیتونی هندلشون کنی. یعنی، میتونی یقیناً. اما سخته. دردت میاد. کبود میشی. لبخندی میزنی که انگار گریهست. حرف میزنی اما دریغ از ذرهای سبکی. احساسات غریبن برات. پشیزی برای جسمت ار
Edge of darkness
-
تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 14:52
میدونی؟ با صدای اذان ظهر از خواب پامیشم. صبحانه رو سه یا حتی مثه امروز شیش میخورم. دوباره روی دم و بازدم مادر دقیق میشم که نکنه آلزایمر تمومش کرده باشه. سریالارو قورت میدم. میخندم با داداشم و دندونامو نشون میدم. ساعت دو رنگارنگ میخورم و توی تاریکی دنبال هنذفری شب شروع میکنم. با طلوع خورشید روز تموم ...
اگر برای من و مادرم روی پله احساساتمان نبودی پس برای که؟
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:13
گفتند تمام کرد. پس از سه ماه و چند روز جنگِ بیحاصل با عزرائیل، گرفته شد از آخر. و مُرد. هرچه خواستم بگویم فوت شد/ دار فانی را وداع گفت؛ اصلاً از بین ما رفت. نه. نشد. این زبانِ اغلب آماده نچرخید که بگ
تنفر چه بود و چه ماند/ که دوست داشتن چه؟
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:13
کلمه "متنفرم" را آن بالای تلگرام سرچ میزنم. میخواهم ببینم چیزهایی که ازشان متنفرم و حتی به زبان آوردهام چیست. آخرین چیز زونکن است. از همین روزهای اخیر که به کارِ حسابداری مشغول بودم. بعدی آشپزیست.
مشوّش شدهام و همان که قبل.
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:13
آمده بود. آمده بود همین حوالی و نیامده، نرسیده بار و بُنه را جمع کرده بود که حسادت بیخود، که نتیجهگیریهای بیحاصل که دیدم باز همان حدودِ هیچ و پوچ داشتم پرسه میزدم. که باز داشتم سردرد میگرفتم و با
برای ضاد با عشق و نفرت.
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:13
حالا که اینجا ایستادهام. حالا که اواخر تابستان است. حالا که قلبت پس از روزها و شبها بعد از غمها و دردها، برایم میزند. حالا که من میدانم این حس اگر دوسویه شود چه اتفاقها و چه لب گزیدنها. اما،
موهیتویی که دیگر تو نیستی.
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:13
ویزایم که جور شد. خانه که میانِ طراح شدنم میمِ مالکیت را گرفت و مالِ خودم شد. جمعه که شُد. هوس ِ [تو] که دلم کَرد. ترتیبی میدهم برای موهیتو. اینچنین که میبینی. آنچنان که هیچوقت گمان دارم نمیبینی، میانِ آشپزخانهام و دستهایم و کتابهای آشپزیام و تمامِ داراییِ بیتواَم و..
کلماتِ جامانده
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:13
بازی دو سر باختِ این روزهایم.. نه کنار هم چیدنشان و نه از هم پاشیدنشان، برایم کاری نمیکنند. میانه مغزم تا خودِ انگشتهای کج و معوجت رسوب کرده. همانطور که آب زرشک آلبالو میانه شکستههای میزانمان، همان
تو را نگاه میکنم، هیچ نیست در نگاهت..
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 2:16
دلم میخواست تورا ذوب میکردم، میگذاشتمت در جایخی فریزر، یخ که میزدی، میکشیدمت بیرون و همچون قرص کلسیمهایی که مادر دوازدهم به دوازدهم با زورِ برادرِ بزرگ تر وارد معده ات میکند، قورتت میدادم. اما همین که بخواهم قورتت بدهم در گلویم بپری، سرفه کنم، نفسم بند آید، خون از دماغم فوران زند، چشم هایم قُلمبه بز...
دیو گفت : همچون سنگی غلتان
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 2:16
پرندهای از شمال به جنوب پرواز میکند. باد شدیدی میوزد و ماشین آن را دونیم میکند. چاغاله با نمک میخورم و آخرین دانهاش چون تمامِ آخرینها، گَس است و دهانم تا ساعتها مزه برگ میگیرد به خودش. که اگر
خالی از عاطفه و خشم.
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 2:16
گفتم: اُ. قُو آقْ سید خندان.صبحِ بیست و هفتِ فروردینِ نود و هشت، خُشک بود برای من. هرچه کافه پیانو آوردم. هرچه آب لیمو نعناع چپاندم در دهانم. هرچه سعاد ماسی کردم در گوشم. هرچه ستاره و یونیورسپین ب