قلبم، چقدر، کوچک شده
-
تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 15:31
شبهایم قاطی روزهایم وسط پوچی پُر شدم از کلمه، درهم و برهم، بی هیچ معنی واضحی. قلبم، چقدر، کوچک شده.. کاش روزهای بهتری بود. کاش کرختی انقدر بیخ گلویمان نمیچسباند خودش رو. ولی حالا،، دلم میخواست با صدای بلند بزنم زیر گریه. منتها تنها کاری که میتونم بکنم اینه که یکم فین فین میکنم، گوشهی چشمم کمی،...
دقیقهها به مثابه همان آبی که پشت پا زدم به آن
-
تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 15:31
شبهایم قاطی روزهایم وسط پوچی پُر شدم از کلمه، درهم و برهم، بی هیچ معنی واضحی. دقیقهها به مثابه همان آبی که پشت پا زدم به آن. من شبیه حواسپرتیام که خودم علتش بودهم. اسپاتیفای را باز میکنم و Visions of Gideon را میگذارم روی ریپیت. و فکر میکنم به تمام این شش ساعت خواب شبانهای که در چند هفتهی ...
برای آفریدنی که بعد از ویرانی شکل گرفت
-
تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 15:31
شبهایم قاطی روزهایم وسط پوچی پُر شدم از کلمه، درهم و برهم، بی هیچ معنی واضحی. برای آفریدنی که بعد از ویرانی شکل گرفت. نمیدونم چی خوردم. یعنی میدونم. اما چیز عجیبی نبوده. شاید هم ربطی به خوراک آدمی نداره. که البته اگر نداره پس ربطش چیه؟ دیدی؟ بازم از بحث جدا شدم. انگار دودِ ADHD وارد دماغم شده. ان...
دست خود را میگیرم، و بر شانهام میگذارم
-
تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 15:31
شبهایم قاطی روزهایم وسط پوچی پُر شدم از کلمه، درهم و برهم، بی هیچ معنی واضحی. دست خود را میگیرم، و بر شانهام میگذارم. پارسال که توی آشپزخونهی "آ" کار میکردم میم ازم پرسید بیشترین حسی که داری چیه؟ (مثلا خشم/غم/شادی/کرختی/ترس/هیجان..) من گفتم: ترس. همون زمانی بودش که دایی تازه فوت شده بود. اون ...
برای کسی که نامش رمز شد و میخواهم آن را زندگی کنم
-
تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 15:31
شبهایم قاطی روزهایم وسط پوچی پُر شدم از کلمه، درهم و برهم، بی هیچ معنی واضحی. برای کسی که نامش رمز شد و میخواهم آن را زندگی کنم. دلم میخواد گریه کنم. تمایل شدیدی به نیستی دارم. من دیگه هیچی نیستم پسر. من فقط یه زندگی معمولی میخواستم. یه دوست خیلی صمیمی که باهم هزار تا اختلاف و هزار تا اتحاد همزم...
یوآنا ماریا، ما زیباترین گل عالمیم فقط پایمان را بستهاند
-
تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 15:31
شبهایم قاطی روزهایم وسط پوچی پُر شدم از کلمه، درهم و برهم، بی هیچ معنی واضحی. یوآنا ماریا، ما زیباترین گل عالمیم فقط پایمان را بستهاند. جایی خانوم لاموت از سبد زندگی شخصیاش میگوید، اینکه چطوربا طنز و شوخی، خشم و سرخوردگیاش را افت میدهد. اینکه چطور در همان حال از فرزندش بهعنوان نوعی تکیهگاه م...
_برای کسی که با شهود-ام میخواهمش، به رغبت و نفرت
-
تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 15:31
شبهایم قاطی روزهایم وسط پوچی پُر شدم از کلمه، درهم و برهم، بی هیچ معنی واضحی. _برای کسی که با شهود-ام میخواهمش، به رغبت و نفرت. جایی در اواسط کتاب «پرنده به پرنده» خانم لاموت، از این میگوید که اتکا به شهود، چه همه نوشتههای نبوده و پَس زده شده را برای نویسنده میآورد از برای همهی شهودهای متفاوت...
تقابل خلیفهها
-
تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 15:31
تا دقایقی دیگر بازی ج. ا و آمریکا شروع کار میشود. بازیای که در صدر سیاسیترین بازیهای ورزش قرار میگیرد. تمام خیابانها را پُر کردهاند از بنرهای برد ایران و بوق میزنند و میعرضهند و روی سکوهاشان دلقک آوردهاند به خوانشهای تمام غلطای که هرکه از بالا دستور داد، بخوانند. میتوانم از این همین د...
I am. I am. I am
-
تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 15:31
شبهایم قاطی روزهایم وسط پوچی پُر شدم از کلمه، درهم و برهم، بی هیچ معنی واضحی. I am. I am. I am. وقتی bell jar رو ابتدا کردم حالم خیلی معمولی و خوب بود. حالا فصل آخرش هستم-استر تمام راههای خودکشیرو امتحان کرده و به بنبست رسیده. من دیگه نه خوبام و نه معمولی. انگار توی یه روز برفی زیر آفتاب نشسته...
فکر میکنم آنقدر بیهوده نوشتهام که دیگر حتی کلمات هم نجاتدهنده نیستند
-
تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 15:31
شبهایم قاطی روزهایم وسط پوچی پُر شدم از کلمه، درهم و برهم، بی هیچ معنی واضحی. فکر میکنم آنقدر بیهوده نوشتهام که دیگر حتی کلمات هم نجاتدهنده نیستند. بیایید فرض کنیم. فرض کنیم نگاتیو، تمام تصویرهایی را که میخواستم را شات زده. من هم حالا خوشی دارم جای ملال. فرض میکنم آن گربهای را که در ستارخان ا...
فکر می کنم آنقدر بیهوده نوشته ام که دیگر حتی کلمات هم نجات دهنده نیستند.
-
تاریخ: 1405/5/10 ساعت: 11:30
بیایید فرض کنیم. فرض کنیم نگاتیو، تمام تصویرهایی را که میخواستم را شات زده. من هم حالا خوشی دارم جای ملال. فرض میکنم آن گربهای را که در ستارخان از شلیکِ لباس شخصیهای ج.ا و داد و جیغ مردم پناه گرفته بود بین بوتهها و نگاهنگاه میکرد. گفتم گربه؟ برگشت. شات زدم. بعدی را وقتی پاهایم از زیادی کوچهپ...
فکر میکنم آنقدر بیهوده نوشتهام که دیگر حتی کلمات هم نجاتدهنده نیستند.
-
تاریخ: 1401/12/11 ساعت: 16:30
بیایید فرض کنیم. فرض کنیم نگاتیو، تمام تصویرهایی را که میخواستم را شات زده. من هم حالا خوشی دارم جای ملال. فرض میکنم آن گربهای را که در ستارخان از شلیکِ لباس شخصیهای ج.ا و داد و جیغ مردم پناه گرفته بود بین بوتهها و نگاهنگاه میکرد. گفتم گربه؟ برگشت. شات زدم. بعدی را وقتی پاهایم از زیادی کوچهپس کوچه ب...
_برای کسی که با شهود-ام میخواهمش، به رغبت و نفرت.
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 9:01
جایی در اواسط کتاب «پرنده به پرنده» خانم لاموت، از این میگوید که اتکا به شهود، چه همه نوشتههای نبوده و پَس زده شده را برای نویسنده میآورد از برای همهی شهودهای متفاوت و گوش نداده شده. یکی «کلم بروکلی»، دیگری «حیوان»-ای دارد برای شهود خویش. که حیوان فکر میکند، که حیوان متنفر میشود. که باید گذاشت شخصیت...
تقابل خلیفهها.
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 9:01
تا دقایقی دیگر بازی ج. ا و آمریکا شروع میشود. بازیای که در صدر سیاسیترین بازیهای ورزش قرار میگیرد. تمام خیابانها را پُر کردهاند از بنرهای برد ایران و بوق میزنند و میفروشند و روی سکوهاشان دلقک آوردهاند به خوانشهای تمام غلطای که هرکه از بالا دستور داد، بخوانند. میتوانم از این همین دقیقه ته بازی را بخو...
I am. I am. I am.
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 9:01
وقتی bell jar رو شروع کردم حالم خیلی معمولی و خوب بود. حالا فصل آخرش هستم-استر تمام راههای خودکشیرو امتحان کرده و به بنبست رسیده. من دیگه نه خوبام و نه معمولی. انگار توی یه روز برفی زیر آفتاب نشستهم و آب شدن آدمبرفی محبوبمرو تماشا میکنم. حواسم پرت شده و یک دایرهی گنده از سوختگی بخار کتری روی مچ دست ...
توی دلم یه هشتپا از دلتنگی دارم.
-
تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 17:17
شبیه اون بخیهای که روی پیشونیت نقش بسته. و انقدر زمان ازش گذشته که تو دیگه یادت رفته. ولی یهو ناخودآگاه بهش دست میکشی، یا یه نفر برمیگرده و میگه این جای زخم چیه؟ تو دست میکشی روش، و انگار که گرد و خاکهاش رو کنار زدی، تمام دلیلهای بودن و موندنِ زخمت میاد جلوی چشمت. حالا ولی تفاوت اونجاست که هیچ دستی ...
قلبم، چقدر، کوچک شده..
-
تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 17:17
کاش روزهای بهتری بود. کاش کرختی انقدر بیخ گلویمان نمیچسباند خودش رو. ولی حالا،، دلم میخواست با صدای بلند بزنم زیر گریه. منتها تنها کاری که میتونم بکنم اینه که یکم فین فین میکنم، گوشهی چشمم کمی، فقط کمی، خیس شه و توی گلوم یه غدهی بزرگتر از قبل رشد کنه. و بعد باعث میشه حس کنم گلو درد دارم و چیزی اونجا...
دقیقهها به مثابه همان آبی که پشت پا زدم به آن.
-
تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 17:17
من شبیه حواسپرتیام که خودم علتش بودهم. اسپاتیفای را باز میکنم و Visions of Gideon را میگذارم روی ریپیت. و فکر میکنم به تمام این شش ساعت خواب شبانهای که در چند هفتهی اخیر داشتهام. به اینکه اگر شبها نمیشود که بروم بیرون که ماه را ببینم حالا ولی صبحهای کلهی خروسی که میخواهم بروم سرکار عین یک سوسیس خام ...
یک "من" جدید ساخته شد، بی که دست بَرَم در خویش.
-
تاریخ: 1400/1/15 ساعت: 22:27
من خودم را میگذارم روبروی خودم، و مینِشینم به تماشای جدال «غرور و تجربه»-اَم. تجربه میداند که غرور حس پُرشدتیست و اگر اعمالش نکند به درِ بسته میخورد. اما غرور میپندارد که تجربه سوای همه حسها حقیقیست و به وقوع پیوسته پیش از آن، پس راه را برای تحقق او باز میکند. آنها تا سالها سال هم بیحرکت میمانند. ام...
به رنجهای همیشه.
-
تاریخ: 1400/1/15 ساعت: 22:27
/فکر میکند خوشبختی را قورت داده. کی؟ من! بعد پایش پیچ میخورَد، سگی سرش را نوازش میکند، عوق میزند، دهانش گلهای آفتابگردان میدهد، و فکر میکند هرچه به خورشید نزدیکتر شود، آسایشش بیشتر. بعد ولی یادش نمیآید که چه زمینها خورده بود. زانوهای کبودش